.

.

ششمین سالگرد ازدواج

دخملکم  نمیدونم تو زمانی که تو بزرگ می شی و این مطالب و می خوونی دنیای تکنولوژی شما چقدر پیشرفت کرده ولی الان که من دارم این مطلب و می نویسم هر روز یه چیز جدید وارد بازار می شه و یه دردسر به دردسرای زندگی ما اضافه میشه مثلا چند روزی می شه که درگیر وی چت شدم و به نوعی زندگی تعطیله و گوشی از دستم نمیوفته و این بهونه جدیدم برای اپ نکردن وبلاگته! می بینی دخترم هر بار با یه  بهونه  جدید  برای توجیه تنبلی در خدمتتم   و اما...... خداییش چقدر زود می گذره ها انگار همین دیروز بود که داشتم توی وبلاگت پنجمین سالگرد ازدواجمون و به بابا مهدی تبریک می گفتم و حالا وارد ششمین سالگرد ازدواجمون...
19 آذر 1392

سفر

سلااااااام دخملم سلاااااااام دوست جونا الان که دارم این مطلب و می نویسم ساعت 1:49 دقیقه نیمه شبه و فندقی رو بعد از کلی بدبختی و سلام و صلوات خوابوندم البته ساعت نه ونیم خوابید ولی الان یه دفعه با جیغ بیدار شد و فکر می کنم خواب بدی دیده بود خیلی هم اصرار داشت برق اتاق و روشن کنم و یه لیوان اب براش بیارم و تی وی و روشن کنم و عروسک مورد علاقشو بیارم و .... خلاصه داستانی داشتیم تا دوباره بخوابه خدا پدرو مادر مخترع پستونک و بیامرزه که اکه این اختراع بزرگ و نکرده بود معلوم نبود الان من در چه وضعیتی بودم و چطوری باید می خوابوندمش حالا ایشاا... موقع از پستونک گرفتن دوباره خدمت این مخترع بزرگ می رسیم ولی از یه...
3 آذر 1392

پاییز

وای چه زود گذشتا انگار همین دیروز بود که برگای درخت می ریخت و هوا سرد شده بود و منم غر می زدم که ای بابا حالا با این هوا دیگه نمی شه بیرون رفت دخملی هم که اینقدر کوچیک بود که واقعا نمی شد  جایی ببریش چون اگه مریض می شد به خاطر سن کمش هیچ دارویی هم نمی تونست بخوره و کلی اذیت می شد غیر از این اگرم قصد بیرون رفتن داشتیم باید کلی لباس تنش می کردم و بغل کردنشم کلی دردسر ساز بود و .... اما امروز وقتی داشتم توی یه هوای سرد و بارونی و واقعا پاییزی حاضرش می کردم که بریم بیرون اصلا ناراحت نبودم لباساشو تنش کردم و خودش کفشاشو پوشید و با هم قدم زنان رفتیم بیرون به نظرم هوا عالی بود و دخترم اولین قدم زدن تو بارون و تجربه کرد کلی براش توضیح دادم...
11 آبان 1392

روز جهانی کودک

  کاش می شد همیشه کودک بود زندگی شادی و عروسک بود کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم دختر عزیزم امروز روز جهانی کودکه من این روز و به تو  دختر نازم و تمامی فرزندان ایران زمین تبریک می گم و امیدوارم همیشه صحیح و سالم باشین و کودکیتون توام با شادی و نشاط روز جهانی کودک مباااااارک ...
16 مهر 1392

کودک دلبندم آسوده بخواب

  کودک دلبندم آسوده بخواب که فرشتگان را گفته ام  از گهواره ات دور شوند تا ترنم لطیفشان تو را بیدار نکند... و پروانه های باغ را سپرده ام  تا هنگامی که تو در خوابی از این گل به آن گل پر نکشند زیرا تو آنقدر لطیفی که صدای پرهایشان را خواهی شنید... من ترانه های آرام لالایی را آهسته برایت زمزمه خواهم کرد و شیره های جانم را قطره قطره در کامت خواهم ریخت و بیدار خواهم ماند تا تو به خواب ناز فرو روی و عطر نفسهای کوتاهت چشمم را گرم کند آنگاه هوشیارانه کنارت خواهم ماند و نفسهای کوتاه تو را در تمام طول شب...
16 مهر 1392

اداهای دخملی

سلام توی پست قبل گفتم که فتدقم یاد گرفته وقتی بهش می گم ژست بگیر تا ازت عکس بگیرم قیافشو کج و کله می کنه که مثلا عکساش مختلف باشه بعد از هر عکسم باید بهش نشون بدم که اون عکس خوب شده یا نه عاشق این شکلکاشم  توی ادامه مطلب عکسا رو ببینید   عکسای بچم با صورت پشه خورده   دوستتون داریم بااااااااای ...
10 مهر 1392

سرزمین عجایب

سلام الان دارین وبلاگ یه مامان فعال و می خونید   روژینا جونم پنجشنبه تصمیم گرفتیم ببریمت پارک ارم تا یه کم تخلیه هیجان کنی البته نا گفته نمونه که بیشتر خودم احتیاج به تخلیه هیجان داشتم این بود که به خاله زنگ زدم و گفتم اگه میاد زود حاضر بشه تا اونم ببریم آخه کلا کنترل شما بدون خاله غیر ممکنه خلاصه ساعت 6 حرکت کردیم ولی هنوز وارد خیابون اصلی نشده بودیم که بابا مهدی پیشنهاد سرزمین عجایب و داد و گفت چون پنجشنبه است ممکنه اتوبان به سمت ارم خیلی شلوغ باشه خلاصه منم بعد از کلی کج و ماوج کردن قیافه راضی شدم که بریم سرزمین عجایب هر چند که اون موقع شب تمام پارکینگای اونجا هم  پر بود و خیابونای اطر...
3 مهر 1392

18 ماهگی

سلااااااااام اول بزنید اون دست قشنگرو تا شروع کنم  دخملی جونم خیلی وقت بود که نمی رسیدم به وبلاگت سر بزنم و به روزش کنم نام پست قبلی و گذاشتم خداحافظ تنبلی تا شاید یه کم خودم به خودم روحیه بدم ولی خب نشد که نشد ولی ..... نمی دونم چرا یه دفعه الان شدیدا دلم برای وب و دوستای وبلاگیم که احتمالا خیلیاشون دیگه باهام قهر کردن تنگ شد و گفتم بیام و دست به کیبرد بشم دخملکم چند روز پیش نوبت واکسن هجده ماهگیت بود خدا رو شکر اصلا اذیت نشدی فقط موقع زدن واکسن یه کم گریه کردی البته اینم بگم که قبل از واکسن زدنت خودت تند تند دستت رو می اوردی جلوی خانمی که واکسن می زد و بی صبرانه منتظر بودی ببینی اون خانم می خواد با دستت چ...
26 شهريور 1392

خداحافظ تنبلی

سلام سلام صد تا سلام اول از همه ببخشید که خیلی دیر اپ کردم اخه مگه با این بچه می شه اپید به خدا من موندم شما دوستان وبلاگی بنده چطور اینقدر تند تند آپ می کنید که من هی باید خجالت بکشم و دنبال دلیل برای دیر اپ کردنم باشم والا من تا نوک انگشتم به لپ تاپ می رسه صدای جیییییییییییییییییغ روژینا تمام فضای خونه رو پر ی کنه (حالا خودمون هیچی فضای خونه همسایه ها هم پر می شه )و بعد کلی باید جلوش دولا و راست بشم که عزیزم قربونت بشم اشتباه کردم ببخشید ... کردم دیگه تکرار نمی شه تا خانم چشماشو که از شدت جیغ بسته شده باز کنه و از سر تقصیرات این بنده حقیر بگذره و منو ببخشه برای همین مجبورم شبا بعد از خوابیدنش بیام ...
28 مرداد 1392

وابستگی به مامان 92/4/11

سلام سلام صد تا سلام هم به دخملم و هم به همه دوستای وبلاگیم(قابل توجه محبوبه خانم)   دخمل نازم چند روز پیش تصمیم گرفتیم با خانم همسایمون که یه نینی پسر همسن شما داره بریم پارک تا شما وروجکا توی پارک با هم بازی کنین توی راه صحبت از وابستگی شدید بچه ها به مادراشون توی این سنین بود خانم همسایه می گفت پسر من شدیدا به من وابستست و پیش هیچ کسی نمی مونه تا من بتونم جایی برم و ...خلاصه کلی گفت و گفت و گفت منم بعد از تموم شدن صحبتهاش شروع کردم از شما براش تعرف کردم که اره بابا این بچه ها مخصوصا توی این سن حتی پیش پدرشونم نمی مونن و فقط انگار مامانشون و می شناسن دختر منم همینه و از پیشم تکون نمی خوره و .... خلاصه  رسیدیم توی پار...
11 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به . می باشد