X

.

.

دخملکم 

نمیدونم تو زمانی که تو بزرگ می شی و این مطالب و می خوونی دنیای تکنولوژی شما

چقدر پیشرفت کرده ولی الان که من دارم این مطلب و می نویسم هر روز یه چیز جدید وارد

بازار می شه و یه دردسر به دردسرای زندگی ما اضافه میشه مثلا چند روزی می شه که

درگیر وی چت شدم و به نوعی زندگی تعطیله و گوشی از دستم نمیوفته و این بهونه

جدیدم برای اپ نکردن وبلاگته! می بینی دخترم هر بار با یه  بهونه  جدید  برای توجیه تنبلی در خدمتتم نیشخند

 

و اما......

خداییش چقدر زود می گذره ها انگار همین دیروز بود که داشتم توی وبلاگت پنجمین

سالگرد ازدواجمون و به بابا مهدی تبریک می گفتم و حالا وارد ششمین سالگرد ازدواجمون

شدیم فردا برگی دیگه از کتاب زندگی من و بابایی ورق می خوره و دوست دارم باز هم از

طریق وبلاگ تو دخمل نازم به بابایی بگم:

 

مهدی جان با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاک می گذارم و

خداوند را شکر می کنم که ما را با یکدیگر آشنا کرد ارزو می کنم در لحظه لحظه زندگی

مشترکمان د کنار فرزندمان عاشقانه و صادقانه به پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار

باشیم...  ششمین سالگرد ازدواجمان مبااااارک قلب

بفرمایید ادامه مطالب :

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 19 آذر 1392ساعت 0:19 توسط bahar |

سلااااااام دخملم سلاااااااام دوست جونا

الان که دارم این مطلب و می نویسم ساعت 1:49 دقیقه نیمه شبه و فندقی رو بعد از کلی

بدبختی و سلام و صلوات خوابوندم البته ساعت نه ونیم خوابید ولی الان یه دفعه با جیغ

بیدار شد و فکر می کنم خواب بدی دیده بود خیلی هم اصرار داشت برق اتاق و روشن کنم

و یه لیوان اب براش بیارم و تی وی و روشن کنم و عروسک مورد علاقشو بیارم و آخ....

خلاصه داستانی داشتیم تا دوباره بخوابه خدا پدرو مادر مخترع پستونک و بیامرزه که اکه

این اختراع بزرگ و نکرده بود معلوم نبود الان من در چه وضعیتی بودم و چطوری باید می

خوابوندمش حالا ایشاا... موقع از پستونک گرفتن دوباره خدمت این مخترع بزرگ می رسیم

ولی از یه نوع دیگهنیشخندبگذریم ....

توی این مدتی که نبودیم با یکی از دوستامون  یه سفر مشهد رفتیم که جای همگی خالی

بود و حسابی خوش گذشت و روژینا هم اصلا اذیت نکرد فقط نمی دونم چرا باباییش در اخر

سفر گفت من دیگه دور از جون شما غ ل ط بکنم تا این دختره  کوچیکه مسافرت برم نیشخندآخه

بچم نامردیم نکرد و هر چی هنر داشت برای باباش رو کرد مثلا اینکه توی صحن امام رضا گیر

داده بود به فواره و ابی که اونجا بود  و از اول تا اخر که بیایم بیرون گریه می کرد که باید

بابا منو ببره اب بازی و چون هوا خیلی سرد بود و منم شدیدا در جو تربیت فرزند اجازه این

کار و نمیدادم در ضمن اصرار هم داشت که کفشاشو در بیاره و تحویل کفشداری بده و

پابرهنه روی سنگای سرد صحن راه بره ما هم جرات نداشتیم برای تحویل کفش بریم سمت

کفشداری خلاصه اینکه توی این چند روز روژینا می دوویید و باباش دنبالش و من پشت بابا

و خادمین امام رضا هم کیک به دست و ابمیوه به دست پشت سر ما تا بتونیم دخملمون و

مهار کنیم ولی در عوض کلی تو مشهد معروف شدیم !!!

 

یه روز تصمیم گرفتیم بچه ها رو (روژینا و فاطمه جون دختر دوستمون )و ببریم باغ وحش

مشهد

 

توی این چند روز تو هتل پردیسان اقامت داشتیم که انصافا  هتل خوبی بود

روژینا و فاطمه جون

 

خلاصه اینکه جای همتون خالی بود و از طرف همتون زیارت کردم و یاد همتون بودم

مخصوصا دوستای مشهدیم و توابع مشهد خیلی دوست داشتم حالا که این همه راه و

اومدم حداقل محبوبه جون دوست گلم و که بجنورده ببینم و یه ماچ از دخمل شیرین زبونش

بکنم  و یا غزل جون که سبزواره  و یا مامان الینا جونی و یا دوست عزیزم سارا و همینطور

دوست مهربونم زهرا که مشهدن ولی خب ار اونجایی که من هر موقع برنامه ریزی می کنم

هیچکدوم عملی نمی شه اینبار هم نشد افسوس

بفــــــــــــــــــرمایید ادامه مطالب

 

ادامه مطلب

نوشته شده در 3 آذر 1392ساعت 2:54 توسط bahar |

وای چه زود گذشتا انگار همین دیروز بود که برگای درخت می ریخت و هوا سرد شده بود و منم غر می زدم که ای بابا حالا با این هوا دیگه نمی شه بیرون رفت دخملی هم که اینقدر کوچیک بود که واقعا نمی شد  جایی ببریش چون اگه مریض می شد به خاطر سن کمش هیچ دارویی هم نمی تونست بخوره و کلی اذیت می شد غیر از این اگرم قصد بیرون رفتن داشتیم باید کلی لباس تنش می کردم و بغل کردنشم کلی دردسر ساز بود و ....

اما امروز وقتی داشتم توی یه هوای سرد و بارونی و واقعا پاییزی حاضرش می کردم که بریم بیرون اصلا ناراحت نبودم لباساشو تنش کردم و خودش کفشاشو پوشید و با هم قدم زنان رفتیم بیرون به نظرم هوا عالی بود و دخترم اولین قدم زدن تو بارون و تجربه کرد کلی براش توضیح دادم که بارون چیه و بهش نشون دادم که قطره های اب داره از اسمون میاد اما حرکاتش دیدنی بود اولش به اطراف نگاه می کرد و می گفت آب آب دنبال یه شیر آب می گشت بعد با دیدن هر قطره که روی دستاش می ریخت مثل ادمای مبهوت هی می گفت آآآآآخ آآآآآآخ  وااااای وااااای  آب مامان آب و خلاصه تا عادی شدن این جریان یه ده دقیقه ای طول کشید ولی بچم آخرشم نفهمید جریان این آبا چی بود نیشخند

بفرمایید ادامه مطالب

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392ساعت 18:26 توسط bahar |

 

کاش می شد همیشه کودک بود

زندگی شادی و عروسک بود

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم


دختر عزیزم امروز روز جهانی کودکه من این روز و به تو  دختر نازم و تمامی فرزندان

ایران زمین تبریک می گم و امیدوارم همیشه صحیح و سالم باشین و کودکیتون توام با

شادی و نشاط

روز جهانی کودک مباااااارک

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392ساعت 22:49 توسط bahar |

 

کودک دلبندم

آسوده بخواب

که فرشتگان را گفته ام 

از گهواره ات دور شوند

تا ترنم لطیفشان تو را بیدار نکند...

و پروانه های باغ را سپرده ام 

تا هنگامی که تو در خوابی

از این گل به آن گل پر نکشند

زیرا تو آنقدر لطیفی

که صدای پرهایشان را خواهی شنید...

من

ترانه های آرام لالایی را

آهسته برایت زمزمه خواهم کرد

و شیره های جانم را

قطره قطره در کامت خواهم ریخت

و بیدار خواهم ماند

تا تو به خواب ناز فرو روی

و عطر نفسهای کوتاهت

چشمم را گرم کند

آنگاه هوشیارانه کنارت خواهم ماند

و نفسهای کوتاه تو را

در تمام طول شب خواهم شنید...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392ساعت 0:32 توسط bahar |

سلام

توی پست قبل گفتم که فتدقم یاد گرفته وقتی بهش می گم ژست بگیر تا ازت عکس بگیرم

قیافشو کج و کله می کنه که مثلا عکساش مختلف باشه بعد از هر عکسم باید بهش نشون

بدم که اون عکس خوب شده یا نه عاشق این شکلکاشم  توی ادامه مطلب عکسا رو ببینیدماچ

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر 1392ساعت 0:38 توسط bahar |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد